جمعه, 04 خرداد 1397
 

آمار سایت

بازدیدکنندگان
123
مطالب
36
وب لینک ها
5
نمایش تعداد مطالب
106230

مطلب پیشنهادی

    نشریه شماره 19

 
 

 
 

چه شبی بود !!!!!!!!!

یک سال پیش دقیقا شب شهادت حضرت امام موسی کاظم (ع)توفیقی نصیبم شد باشم کاظمین  وقتی صبح زود کاروانمون از کربلا به سمت سامرا حرکت کرد   انتظار چنین صحنه ای رو نداشتم .

بعد زیارت حرمین امامین عسکرین و دیدن وضع اسفبار اونجا و زیارت سید محمد و دو طفلان مسلم به سوی کاظمین حرکت کردیم در بین راه که حدودا 100 کیلومتر مونده بود دیدم انبوهی از مردم پای پیاده با پرچم و لباس های سیاه به سمت کاظمین در حرکت هستن واقعا چنین جمعیت عظیمی رو تا حالا ندیده بودم  .
از قرار معلوم این اولین باری بود که ایم سنت به این عظمت پس از صدام و ورود امریکایی ها برگذار می شد  تا اون موقع اصلا درک نکرده بودم که بیرون چه خبره چی به چی ؟؟؟؟ بعدا از گذشتن از ترافیک سنگین  حدود ساعت 5 بعد از ظهر اتوبس توقف کرد و و من هم خشو حال که رسیدیم پریدم پایین تو جمعیت گم شدم بعدا تازه دو هزاریم افتاد برادر من به دلیل شرایط امنیتی تمام وسایل نقلیه  از 25 کیلومتری شهر  ممنوع الوردود شدن یعنی چی ؟؟؟؟؟ یعنی باید 25 کیلومتر  پیاده بریم اونم کی من ؟؟؟؟؟؟

به من بگم 1میلیون بهت می دیم از این جا تا گرگان که حدودا 25 کیلومتر میشه رو پیاده برو نمی رم حالا باید چی کار کنم  منم که از دیدن اون انبوه جمعیت مات و مبحوط بودم نمی دونستم چی کار کنم  اقا خلاصه حرکت کردیم همراه جمعیت اقا چه چیزی بود  شروع کردیم به جرکت جمعیتی میلیونی راه افتادیم رئیس کاروان خیلی نگاران بود اعضا گم نشن  اینقدر این مراسم زیبا بود که من رو تو خودش برد  رفتیم و رفتیم حدودا 10 کیلومتری شهر رسیدیم  دیدم انگار مثل این که به شهر رسیدم چون مثل ماه محرم ما اوناهم ایستگاه صلواتی داشتن  ولی این کجا و ان کجا ؟؟

انگار فقط چندهزار نفر مسئول تدارکات بودن  مسیری به اندازه 10 کیلومتر از مردم پذیرایی می کردن  از اب و شیرینی و چایی و شربت و غذا و انواع خورشت و حلوا  و خیلی از غذا هایی که من نمی شناختم  اون فرد راهنمایی که همراه ما بود کیفش کوک بود هم خودش غذا می خورد هم به اسرار به ما می داد ولی پدرم بر عکس هر موقع من طمع می کردم می خواستم برم غذا بخورم  گوشمو می کشید می گفت (پسر مگه بهت نگفتم این غذا بهداشتی نیست شاید واهابی ها توش سم ریخته باشن بدن به خورد این زائر ها منم که خیلی جونم رو دوست داشتم از خیر غذا ها می زدم ولی چه بویی داشت این بعضی از خورشت و غذا هاشون   جالب اینجا بود که هر کس به عنوان نماینده ی یه غرفه می اومد به زور ادمو می کشیدن تو چادرشون  می گفتن تو رو به هر کی که می پرستی بیا ازت پذیرایی کنیم یا بیا خونه ی ما  من تا حالا مهمانی نداشتم  یا بعضی هاشون وای میستادن  تو جمعیت اب پخش می کردم ولی دریغ از رفتار پدرم حتی اب نمی ذاشت بردارم ولی منم نامردی نمی کردم  با استفاده از شلوغی جمعیت  بابامو می پیچوندم  می رفتم تو جمعیت گم می شدم  چندتا اب میوه می خوردم و باز بر می گشتم  چند بار این کار رو تکرار کردم تو اون شلوغی بچه های میزبان کاروان ها  مارو دیدن و نشانی هتل و این چیزا رو به ما دادن  خلاصه ساعت حدودا 7 بود یه دروازه شهر رسیدیم  جمعیت در حال انفجار بود صدای مداحی و .... این چیزا خیلی به چشم می اومد  منم که گیج جمعیت بودم با این که دوربین دستم بود به عقل ناقصم نرسید یک فریم فیلم نگرفتم که الان خیلی  افسوسش رو می خورم .

چندین بار برای ایست و بازرسی توقف کردیم ماشاالله خیلی از نظر امنیتی نظارت می کردن  شاید چند هزار نیرو امنیتی و پلیس تو شهر مستقر بودن  .وقتی به اول شهر رسیدیم که جمعیت باید سوار ماشین می شدن تا به داخل شهر برن  رئیس کاروان گفت اقا یکی از پیرزن های همراه کاروان گم شده  وای خدای من حالا تو این شلوغی چی کار کنیم  اقا پسر اون پیرزن و رئیس کاروان رفتن عقب دنبالشون  حالا نگو پیرزن ماشاالله یاد جوونیهاش افتاده  از ما زودتر به شهر رسید و 50 متر جلوتر بود  وقتی پیداش کردیم حالا باید دنبال رئیس کاروان می گشتیم  حالا اونا گم شده بودن اقا حدود 1 ساعت همون جا نشستیم به دلیل ازدحام جمعیت نتونستیم  سوار ماشین بشیم همون چند کیلومتر باقی مونده رو هم باید پیاده می رفتیم .

خلاصه بعد از اومدن رئیس کاروان ساعت 9.30 حرکت کردیم  راه افتادیم همه واقعه خسته شده بودن من که بریده بودم  حالا چه برسد به اون چندتا پیرزن همراه  رفتیم و رفتیم وقتی داخل شهر رسیدیم ایست بازرسی بود با وجود تمام سفارشات رئیس کاروان باز هم عده ای از خانوم ها گم شده بودن باز مشکل ایجاد شد من که داشتم کم کم از حال می رفتم دیگه واقعا داغون شده بودم  باز هم به راهمون ادامه دادیم تا همین طوری که کلا ما که گم شدیم شانسی خانوم ها رو پیدا کردیم  وقتی از دور حرم رو دیدم احساس ارامش کردم  ولی خدا می دونست چه مصیبت هایی در انتظار ما بود .

حالا بر گردیم عقب همراه ما یک زوج پیری بودن که مرد نمی تونست راه بره رو ویلچر میشست .چدرم و پسرش همون ابتدای شهر مونده بودن تا یه جوری اونا رو سوار اتوبوس کنن  من که از پدرم خبری نداشتم  نگران بودم .

در همون حال که همه خسته شده بودن ادرس هتل رو هم بلد نبودیم  وقتی تقریبا به خیابون اصلی حرم رسیدیم چیزی دیدم که باور کردنی نبود شاید به حرم خیلی راه بود ولی جمعیت به قدری عظیم بود و تراکم جمعیت انقدر بود که انگار شما در دوقدمی ضریح مبارک هستی جا برای یک قدم راه نبود فشار سنگینی که رو مردم می امد وچند تیکه شدن کاروان مشکلات رو اضافه کرده بود  و در همین حال بزرگترین مشکل این بود که هتل کجاست ؟

از هرکی سئوال می کردیم نمی دونستن که هتل شناشیل اصلا چی هست  خلاصه در همین چند قدمی که تو نزدیکی های حرم با اون جمعیت راه می رفتیم  نور ضعیفی در شبستان تاریک دلم روشن شد  یک فرد رو دیدم با یه چفیه ایرانی داشت به سمت ما می اومد من که از قبل هم گرما زده شده بودم و با پیاد روی که در عمرم سابقه نداشت  واقعه توان خودم رو از دست داده بودم  با اومدن اون مرد که پدرم بود خیلی خوش حال شدم حال که پدرم در حال اومدن یکی از مسئوالین حج و زیارت رو دیده بود و ادرس دقیق هتل ما رو گرفته بود  با ششوق زیاد و تمام توان به هرکت ادامه دادیم تراکم جمعیت خیلی زیاد بود فشار زیادی رو تحمل می کردم  تا بالاخره هتل خودمون رو که با یک پارچه نشون داده بودنش پیدا کردیم دقیقا درست روبه روی خیبان باب القبله بود  وقتی وارد هتل شدیم افتادیم چون ساعت دقیقا 11.30شده بود یعنی واقعه من یکی کم اورده بودم  .

یه هتل خیلی شیک بود ولی حیف که توانی برای گشت گذار نبود نماز رو خوندم و بعد شامی که خیلی سرد شده بود رو خوردیم  و من رفتم بخوابم باز یه خبر بد اومد چی بود ؟چند نفر از کاروان تو اون جمعیت گم شدن ،من که دیگه توانایی نداشتم  پدرم و چند نفر دیگه رفتن دنبالشون  یه یک ساعتی گذشت تا چند نفرشون پیدا شدن  ولی از اون دوتا پیرزن و پیر مرد خبری نبود  من که ساعت 12.30 خوابیده بودم برای نماز صبح بیدار شدم دیدم پدرم تو اتاق سراغ اون دوتا گرفتم  دیدم خدا رو شکر با توسل به حضرت اقا موسی بن جعفر پیدا شدن بعد دوباره بعد از صرف صبحانه ساعت 6.30 راه افتادیم  حدودا ساعت 8 بود که به اتوبوس رسیدیم همه از خاطره دیشب شحبت می کردن که چه طور این همه داستان اتفاق افتاد .

جالب توجه این بود که منی که جوون بودم داشتم از حال می رفتم حالا این پیرزن و پیر مردهای کاروان که یکیشون نزدیک 80 سال سن داشت چه طور پا به پای کاروان راه اومده بودن اونم با قد خمیده خیلی جای تعجب داره ؟؟؟

به هر حال به نظر من این از کرامت امامان شیعه است که اگر زائرشون رو بطلبن و در هر شرایطی که باشه  باز هم به سلامت راهی شون می کنن

و چه شبی بود!